گاهی اگر فرصتی بود می نویسم
( نکته: هر دو تا کی به کار رفته در چی ِ کی، یکیه. یعنی ایشان فقط چی ِ اون کی اند که باد به سمتشان می وزد. یعنی ایشان در اوایل دهه هفتاد که استاندار کردستان بودند، چی ِ کی شون کلاً فرق می کرد و جهتش به سمت رفسنجان بود.بعدش چی ِ کی شون توی انتخابات هفتاد و شش رفت سمت مناطق ِ نوری. البته یه مدتی بدون چی ِ کی بودن و بیشتر دنبال این بودن که کی ِ چی باشن).
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.
ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد . در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد.
وقتی که دوباره به پشت بام رفت متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدین گفت :
لعنت بر من !!! که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پُست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کُشد
می دانم دیر است برای نوشتنت
اما پیِ استعاره ای سربسته می گشتم.
استعاره ام دست بر قضا معلمی ست هم نام تو.
پس
برای برادر معلمم فرزاد:
من معلم نیستم، پس می ترسم
می ترسم در سرزمین هندوانه ها، قل بخورم.
کله ی پوکم حوصله ی این همه آشفتگی را ندارد.
راستی تو برادر کودکی های من بودی.
حالا من مردی شده ام برای خودم
و برای تو...
راست می گفتی، مشقم ناقص بود و تو هی می گفتی:
تکلیفت را تمام کن.
تمامِ تکلیف آن روزهای من،
مردی بود که در باران می آمد.
حالا من مردی شده ام اما...
تنها برای خودم و تکلیف ناتمام هیچ کس نیستم.
مردی گم و گور در کوچه هایی که :
همه فهمش از سرزمین مادری مان،
اتوبانی است،
به نام کردستان.
حتی حوصله نداشت نفر سوم سوار بشه تا بین من و یه مرد دیگه قرار نگیره. « ای قبله من خاک در خانه ی تو »... " ببین سعید! من چه جوری بهت ثابت کنم که داری اشتباه می کنی؟ الو ... نه اون رو نمی گم. همون اس ام اسی که زدی رو می گم. " « تن خسته و بیمارم، درمان منی ...» " باشه اگه تو می خوای حرفی نیست. همین فردا اقدام کن، چون پنجشنبه ها دادگاه تعطیله... نه من وقت ندارم خودت اقدام کن..." « دل کنده ام از همه کس پناه من تویی و بس...»
عینک بزرگ دودیش، آروم شروع کرد گریه کردن. تاکسی، لای سنگینی ترافیک موج بیهوده می زد. پیاده شد منتظر چراغ سبز نموند. از خط های قرمز عبور کرد. « در خود رها گشتن خوش است ... »
هیچوقت از راهپیمایی های اجباری خوشم نیومده و نمی آد. همون روزهایی هم که بچه محصل بودیم، روز راهپیمایی یا مریض می شدیم یا جیم. گوشم هم بدهکار تهدیدها و مزخرفات مدیرها و معاونها نبود.
اما این راهپیمایی با بقیه کلی فرق داره. 13 آبان یه چیز دیگه است. و از آنجا که به مصداق همان گور و گهواره و دانش، همچنان دانش آموز تشریف دارم، حتماً می رم و داد می زنم. اما این بار شعارهای ته دلم رم
مرگ بر دزد
مرگ بر دزدانیدن
مرگ بر مرگ.